تبليغاتX
فقط به خاطر تو
فقط به خاطر تو
دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه تردو ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش مهر است

گر بدانگونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گلباران باد

 

فریدون مشیری



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 17:30 توسط عسل |

دل بی تاب من با دیدنت آرام میگیرد

اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام میگیرد

مرا اگر مست میخواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد

نگاهت را مگیر از من



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 11:54 توسط عسل |
محبوب من

زیبایی دنیا را تنها ان لحظه که به چشمان تو

نگریستم دریافتم

و از آن پس هیچ لحظه ای از عمرم

بدون اندیشه تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد

آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم

چرا که محبوب من این دنیا زمانی زیباست که در کنار تو باشم



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 8:7 توسط عسل |
گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام چه سود خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی

از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم

یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا بهای هستی من بود

گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گو شدی تنها چه اشکها فشاندم

وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده شرح حال دلم بود

از دل پردرد خویش با تو چه بگویم؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز ز تو درمان درد از که بجویم؟

من دگرآن نیستم به خویش مخوانم

من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است

دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد

چشم خدا بین من به روی تو باز است

 

فریدون مشیری



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 14:4 توسط عسل |
دوست دارم

من عشق را در تو

تو را در دل    

دل را در موقع تپیدن  

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب  

شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش  خدایی که تو را خلق کرد

دوست دارم 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 12:15 توسط عسل |



| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 3:41 توسط عسل |
فاصله

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 2:15 توسط عسل |
شب ها که می سوخت

شب ها که دریا می کوفت سررا

بر سنگ ساحل چون سوگواران

شب ها که می خواند آن مرغ دلتنگ

تنها تر از ماه بر شاخساران

شب ها که می ریخت خون شقایق

از خنجر ماه بر سبزه زاران

شب ها که می سوخت چون اخگر سرخ

در پای آتش دل های یاران

شب ها که بودیم در غربت دشت

بوی سحر را چشم انتظاران

شب ها که غمناک با آتش دل

ره می سپردیم در زیر باران

غمگین تر از ما هرگز نمی دید

چشم ستاره در روزگاران

ای صبح روشن چشم و دل من

روزی خوشت را آیینه داران

باز آ که پر کرد چون خنده تو

آفاق شب را بانگ سواران

 

 

فریدون مشیری

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 21:43 توسط عسل |



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 10:23 توسط عسل |
افسانه تلخ

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهان زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود

که زارو خسته سوی آشیان رفت

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

کجا کس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود

به چشمی خیره شد شاید بیاید

نهانگاه امید و آرزو را

دریغا آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افکند او را

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

که زن را بهر عشرت آفریدند

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو!بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا امید بر عشقی عبث بست

چرا در بستر آغوش او خفت

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت

چرا؟او شبنم پاکیزه ای بود

که در دام گل خورشید افتاد

سحر گاهی چو خورشیدش بر آمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

به جامی باده شور افکنی بود

که د ر عشق لبانی تشنه می سوخت

چو می امد ز ره پیمانه نوشی

بقلب جام از شادی می افروخت

شبی ناگه سر آمد انتظارش

لبش در کام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد بر جانش غضب کرد

چرا بر ذره های جامش اویخت

کنون این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

 

فروغ فرخزاد

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 13:13 توسط عسل |


sapidehdam

عسل

sapidehdam

http://sapidehdam.blogfa.com

فقط به خاطر تو

فقط به خاطر تو

فقط به خاطر تو

تقدیم به آن کسی که
آفتاب مهرش
در آستان قلبم
همچنان پابرجاست
و هرگز غروب نخواهد کرد عاشقونه

فقط به خاطر تو

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog