تبليغاتX
فقط به خاطر تو
عاشقونه
زندگی

چون قفسی است

               قفسی تنگ

        پر از تنهایی

             و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

                     بعد از آن هم

                                        پرواز.............

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:18  توسط عسل | 

دوست من!

من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند

هریک نیز با خود غریبیم تا آن روز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم

اما من می پندارم صدای تو صدای من است و روبرویت می ایستم

گویی در برابر آینه ای ایستاده ام!

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:36  توسط عسل | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی  سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را در جهان باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:45  توسط عسل | 

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه تردو ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش مهر است

گر بدانگونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گلباران باد

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:30  توسط عسل | 

دل بی تاب من با دیدنت آرام میگیرد

اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام میگیرد

مرا اگر مست میخواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد

نگاهت را مگیر از من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:54  توسط عسل | 

زیبایی دنیا را تنها ان لحظه که به چشمان تو

نگریستم دریافتم

و از آن پس هیچ لحظه ای از عمرم

بدون اندیشه تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد

آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم

چرا که محبوب من این دنیا زمانی زیباست که در کنار تو باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:7  توسط عسل | 

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام چه سود خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی

از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم

یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا بهای هستی من بود

گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گو شدی تنها چه اشکها فشاندم

وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده شرح حال دلم بود

از دل پردرد خویش با تو چه بگویم؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز ز تو درمان درد از که بجویم؟

من دگرآن نیستم به خویش مخوانم

من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است

دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد

چشم خدا بین من به روی تو باز است

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:4  توسط عسل | 

من عشق را در تو

تو را در دل    

دل را در موقع تپیدن  

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب  

شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش  خدایی که تو را خلق کرد

دوست دارم 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:15  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:41  توسط عسل | 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:15  توسط عسل | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تقدیم به آن کسی که
آفتاب مهرش
در آستان قلبم
همچنان پابرجاست
و هرگز غروب نخواهد کرد

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
پیوندها
تو نمی دانی من یک مردابم
مرد یادها
دنیا برای همه
روزمردگی های شبگرد تنها
جاده عشق
عاشق تنها
عشق پاک من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

POWERED BY
BORO2CLIP.COM

<-BlogCustomHtml->